تا بی نهایت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

موسیقی افزایش قدرت ذهن موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
تولد.....!!

تولد وبلاگم مبارککککککککککککک!!!

++وبلاگم یک ساله شد...

در طی این یک سال با افراد زیادی آشنا شدم...افرادی که یا برام دوستان موندگاری بودند و یا به

همان راحتی که اومدند به همان راحتی هم رفتند... افرادی که در این یک سال من رو همراهی

کردند..دوستان خوبی پیدا کردم و مطالب زیادی ازشون آموختم..

از همشون سپاسگزارم...

 

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
ادامه ی حکایت  صیاد و شب هشتم....

 ادامه ی حکایت صیاد ..

پس جوان گفت :ماهیان این برکه  حکایتی غریب دارند و آن این است که پدرم

پادشاه  این شهر و نامش محمود صاحب جزایر السود بود.هفتاد سال در ملک

داری بزیست.پس از آن بمرد  و مملکت به من رسید .دختر عم خود را به زنی در

آوردم و او مرا بسی دوست داشتی و بی من سفره نگستردی و خوردنی

نخوردنی.

پنج سال بدین منوال گذشت.روزی به گرمابه اندر شد و به خوانسالار گفت که

خوردنی از برای شام آماده کند.پس من به فراز تخت بر شده خواستم بخسبم.با

 دو کنیز گفتم که باد به من بزنید.یکی به زیر پا و دیگری به بالین من بنشستند و

 باد بر من همی زدند ولی مرا خواب نمی برد وچشم بر هم نهاده ؛بیدار 

بودم.پس کنیزی که به بالین من نشسته بود  با آن یکی گفت:افسوس از خواجه

 که به زن بدکردار دچار گشته و ان دیگری گفت:الحق چنین زن نه شایسته ی

خواجه ی ماست  که هر شب به خوابگاه دیگران اندر است.آن یکی گفت :چرا

خواجه از او هیچ نمیپرسد؟دیگری گفت:خواجه از کردار او آگهی ندارد که او هر

شب پاره ای بنگ به ساغر شراب اندر کرده خواجه را بیهوش گرداند و خود به

جای دیگر رود.بامدادان باز آمده؛خواجه را به هوش آورد.

چون من سخن کنیزکان را بشنیدم؛باور نکردم تا دختر عمم از گرمابه به در

امد؛سفره گستردند.خوردنی بخوردیم و زمانی به حدیث اندر شدیم .پس از آن

شراب حاضر آوردند .دختر عمم قدحی خورده قدحی دیگر به من داد.من چنان

بنمودم که باده همی خورم.اما به پنهانی  ساغر بریختم و بخسبیدم.شنیدم که

می گفت:بخسب که بر نخیزی.پس برخاسته جامه ی حریر و زرین بپوشید و

خویشتن بیاراست و در گشوده برفت.

من نیز از اثر او روان شدم و همی رفتیم تا به دوازه ی شهر برسیدم.سخنی

گفت و فسونی خواند که من ندانستم.در حال دروازه ی شهر گشوده شد و از

شهر به در شدیم  و همی رفتیم تا به حصاری برسیدیم.دختر به خانه ی گلینی 

 که در میان  حصار بود برفت و من بر فراز خانه بر شدم و دیده بر روزنه

بنهادم.دیدم که دخترک به غلامک سیاهی سلام کرد  و زمین ببوسید.غلامک

سر برداشته  و به او تندی کرده و گفت :تا اکنون چرا دیر کردی که زنگیان در

اینجا بودند و هر کدام معشوقه در کنار داشتند و باده همی گساردند؟چون تو در

 این جا نبودی من باده ننوشیدم.دختر گفت:ای خواجه ؛خود میدانی که مرا

شوهری است.او را بسی ناخوش دارم و اگر پاس خاطر تو نبود من این شهر را

زیر و زبر میکردم.غلامک گفت:ای روسپی دروغ می گویی.به جان زنگیان سوگند

 که  دیگر به سوی تو نگاه نکنم  و دست بر تنت ننهم.آمدن تو نزد من از روی میل

 نیست.اگر ترا شهوت نجنبد پیش من نخواهی آمد.

الغرض؛غلامک از این سخنان می گفت و دختر بر پای ایستاده میگریست و می

 گفت:ای سرور دل و روشنایی دیده؛مرا به جز تو کسی نیست.اگر برانی ام از

در؛در آیم از در دیگر.

القصه؛دختر چنان بگریست که غلامک بر او رحمت آورد و به نشستن جواز

داد.دختر خرم بنشست و با غلام گفت:ای خواجه؛خوردنی و نوشیدنی همی

خواهم.غلامک گفت:در ان کاسه ی گلین پاره ی گوشت موشی هست و در آن

 کوزه ی سفالین  درد شرابی مانده آنها را بخور .دختر برخاسته و انها را پیش

نهاده بخورد و بنوشید و جامه بر کند و بر روی بوریا و زیر  کپنک در پهلوی غلام

بخسبید.

من از روزنه ی خانه ایشان را میدیدم و سخن ایشان را می شنیدم.آن گاه از

فراز خانه  به زیر امده تیغ بر کشیدم و خواستم هر دو را به یک بار بکشیم.تیغ به

گردن غلامک بیامد.من گمان کردم که کشته شد.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد  و شهرزاد لب از داستان فروبست.

چون شب هشتم بر آمد......

گفت کای ملک جوانبخت؛جوان جادو گشته با ملک گفت:مرا گمان این بود که

 غلامک  کشته شد.پس من از خانه بیرون آمده به قصر بشتافتم و در خوابگاه

خویش بخسبیدم.چون بامداد شد؛دختر عم خود را دیدم  که گیسوان بریده و

جامه ی ماتم پوشیده پیش من آمد و گفت:دوش شنیدم که یک برادرم را مار

گزیده  برادر دیگرم  از فراز بام به زیر افتاده  و پدرم به جنگ دشمنان رفته؛هر سه

 مرده اند.اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم.من

گفتم:هر انچه خواهی بکن.سالی به ماتم داری و اندو بنشست.پس از سالی

گفت:باید به قصر اندر خانه ای بنا کنم و صورت قبری در آنجا  بسازم و آنجا را بیت

 الاحزان نامیده و به ماتم داری بنشینم.گفتم:هر انچه خواهی بکن.پس خانه و

صندوقی  بساخت و غلامک را بدانجا بیاورد که او نمرده بود.ولی از ان زخم؛به

رنجوری همی زیست و سخن گفتن نمیتوانست.پس دختر همه روزه بامداد و

شام به بیت الاحزان اندر شده و به زخم غلامک مرهم می نهاد و شربت و

شراب به او همی خوراند.تا اینکه روزی دختر بدان مکان رفت و من نیز  از پی او

برفتم.دیدم که می خروشد و سینه و روی خود می خراشد  و .....

                                                                                    ادامه دارد.... 

‌                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شما دوستان عزیز بابت تاخیر در نوشتنم مثل همیشه عذر  می خواهم...کمی تا قسمت زیادی

 درس دارم و گرفتارم..امیدوارم که منو ببخشید و منتظر کلمات و ترکیبات باشید..

ببینم شما ها ادبیادتتون خوب هست یا نه..ار شوخی گذشته  کلمات جدید رو  می نویسم و هر

کمکی که خواستید در خدمتتون هستم...

به داستان ها جدای از داستان بودنشون ؛به معضلات  اجنماعی اون موقع و هم اکنون توجه کنید و

 فقط به عنوان داستان نخونید و ساده نگذرید....

هزارتوی تنهایی هم آپ شد......

با سپاس فراوان از شما دوستان عزیزم..

شاد باشید....

 

 

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
چون شب هفتم بر آمد.....

چون شب هفتم برآمد......

گفت:ای ملک جوانبخت؛چون ماهیان آن بیت را بخواندند ؛دختر تابه را سرنگون

کرده از همان جا که در آمده بود بیرون گشت.وزیر گفت:این کاری است شگفت.

از ملک نتوان پنهان داشت.در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا

آگاه گردانید.ملک گفت:ممن نیز باید ببینم.پس صیاد را حاضر آورده به برکه اش

روان ساختند.صیاد به سوی برکه شتافته؛در حال چهار ماهی بیاورد و ملک گفت

 چهار صد دینار زر به صیاد بدادند.پس ملک با وزیر گفت که :در همین جا ماهیان

را بریان کن تا به عیان ببینم؛وزیر گفت:تابه حاضر کردند و ماهیان به تابه

انداختند.هنوز یک روی آنها سرخ نشده بود که دیوار بشکافت .غلامکی بیامد

سیاه و چوبی اندر کف داشت.با زبان فصیح گفت:ای ماهی به عهد قدیم و

پیمان محکم هستی؟ماهی سر برداشته  گفت:آری آری.و همان بیت پیشین را

 بر خواند.پس از آن غلامک تابه را با همان چوب سرنگون کرد و ماهیان هر چهار

 بسوختند و غلامک  از همان جا که در آمده بود ؛بیرون شد.

ملک گفت:باید این راز را بدانم .در حال صیاد را بخواست و از مکان ماهیان جویان

 شد.صیاد گفت:از برکه ای است در پشت این کوه.ملک گفت:چند روزه مسافت

است؟صیاد گفت:ای ملک ؛نیم ساعت بدانجا توان رفتن.ملک را عجب آمد و

همان ساعت سپاهیان و صیاد بیرون رفتند.صیاد به عفریت لعنت همی می کرد

و همی می گفت:

زبد اصل چــــــــشم بــــهی داشـــــتن

                                                      بود خــــــــاک بر  دیده  انـــــــــــباشتن

پس به فراز کوهی بر شدند و در بیابان که در میان چهار کوه بود فرود آمدند که

 ملک و سپاهیان در تمامت عمر آنجا را ندیده بودند .پس به کنار برکه رفته چهار

 رنگ ماهی در آنجا دیدند .ملک به حیرت اندر ایستاده از سپاهیان پرسید که :تا

کنون این برکه را دیده بودید یا نه؟گفتند:لا و الله.ملک گفت:دیگر به شهر بازنگردم

 تا چگونگی این برکه و ماهیان بدانم.آنگاه سپاهیان را گفت:فرود آمدند و وزیر را

بخواست.وزیر ؛مرد دانشمند هشیار بود.پیش ملک آمده زمین ببوسید.ملک

گفت:من همی خواهم که تنها نشسته از چگونگی این برکه و ماهیان آن جویا

شوم.تو امیران سپاه را بسپار که پیش من نیایند تا کسی به قصد من آگاه

نشود.وزیر چنان کرد که ملک بفرمود.

چون شب در آمد ملک با تیغ بر کشیده به هر سو می گشت.ناگاه از دور یکی

 سیاهی بدید.خرسند گردید .نزدیک رفته قصری یافت از رخام و مرمر که دو در

 آهنین داشت.یکی از آن دو بسته و دیگری گشوده بود خرم و شادان به نزدیک

در ایستاده به نرمی در بکوفت.آوازی نشنید .بار دوم و سیم در بکوفت.جوابی

نرسید.در چهارمین کرت به درشتی در کوبید.آوازی بر نیامد.دلیرانه به دهلیز اندر

شد.فریادی بر کشید که:ای ساکنان قصر ؛مرد راهگذر فقیرم.توشه به من

دهید.دو بار و سه بار سخن  اعاده کرد؛جوابی نشنید.دل قوی داشته به میان

قصر در آمد.در آنجا نیز کسی نیافت ولکن دید که فرش ها بدانجا گسترده و در آن

 میان حوضی است از بلور و به چهار گوشه ی آن حوض شیر ها از زر سرخ

است که دهانشان در و گوهر به جای آب همی ریزد.

ملک را بسی عجب آمد ولی افسوس مس خورد که کسی نیافت از برکه و

ماهی آن باز پرسد.پس در گوشه ای نشسته سر به گریبان فکرت برد و انگشت

 حیرت به دندان گرفت.ناگاه آوازی حزین  شنید که به این شعر مترنم بود:

نه بر خلاص حبس ز بختــــــــم عنایتــــــــــــی

                                           نه در صـــــلاح کار ز چرخـــــــــم هدایتــــــــــی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی است

                                            وز حال من به هر جا اکنـــون روایتــــــــــــــــی

تا کی خورم به تلخــــــی تا کی کشم به رنــج

                                           از دوست طعنـــــــــه و ز دشــــــــمن شکایتی

ملک چون این آواز را بشنید از جای برخاست و بدان سو رفت.پرده ای دید

آویخته.چون پرده برداشت در پشت پرده پسری دید ماهروی که به فراز تختی؛که

 یک ذراع جدا از زمین بر هوا ایستاده بود ؛نشسته و آن پسر در حسن و ملاحت

 چنان بود که شاعر گفته:

چو آفتاب و مه است آن نگار سیمین بر

                                                   گر آفتــــاب گل و ماه سنبــــــــــــل آرد بر

  نهفته در گل و سنـــــبل شکفته عارض او

                                                  مــــه اســـت در زره و آفتــــاب در چـــــنبر

 شکوفه را شکن زلف او شده است حجاب

                                                 ستـــــــاره را گره جعد او شده است سپر

 به زیر هر گروهـــــی توده توده از سنـــــبل

                                                 به زیر هر شکـــــنی حلــقه حلـــقه از عنبر

ملک را از دیدن آن جوان خرمی و انبساط روی داد و اما جوان ملول و محزون

بود.ملک سلام کرد.او جواب باز گفت و از جای خویشتن  بر نخاست و از بر

نخاستن عذر خواست.ملک گفت:ای جوان ؛از این برکه و ماهیان رنگین و از این

چهار کوه و این قصر و تنهایی خویشتن مرا آگاه گردان و بازگو که چرا بدین سان

گریانی.جوان چون این بشنید گریان شد و دامن خود را به یک سو کرد.ملک دید

که از ناف تا به پای سنگ و از ناف تا به سر به صورت بشر است.پس جوان

گفت:ماهیان این برکه حکایتی غریب دارند و آن این است....

                                                                                   ادامه دارد...

         __________________________________________

غلامک:پسر؛پسر خردسال؛یا پسری که موی پشت لبش دمیده

باشد.بنده؛اجیر؛غلامان جمع.در فارسی به معنی مطلق بنده و برده نیز می

گویند خواه جوان باشد خواه پیر.

کف:مجاز از دست

زبان فصیح:زبان شیوا.کلام قابل فهم و گویا.

حیرت:سرگشته شدن؛سرگردان شدن؛سرگشتگی؛آشفتگی؛سرگردانی.

تیغ برکشیده:کنایه از آماده بودن برای مبارزه.

تیغ:شمشیر؛هر آلت تیز و برنده.

خرسند:شادمان؛خوش؛خوشنود.

رخام:مرمر؛سنگ مرمر؛یک قطعه از مرمر را رخامة می گویند.

کرت:دفعه.تکرار کردن چیزی.

دهلیز:دالان؛راه تنگ و دراز می گویند و جمع آن دهالیز است ؛در فارسی دالیز و

 دالیج هم گفته شده.

مترنم:زمزمه کننده؛سراینده؛کسی که آواز می خواند.

مصیبت:سختی و رنج؛اندوه.

حبس:زندانی کردن؛باز داشت.

ماهروی:زیبا؛همانند ماه.

ذراع:دست انسان از آرنج تا سر انگشتان؛ساعد؛ارش؛واحد قدیم برای طول که

به اندازه ی از آرنج تا سر انگشتان مرد بوده؛ذرع جمع.

عارض:عرض دهنده؛پیدا شونده؛آنچه که پیش آید؛آنچه که پیدا شود و در گذرد و

ثابت نباشد؛خلاف اصلی و جوهری.و نیز به معنی صفحه ی رخسار؛چهره ؛روی.

زلف:موی

عنبر:شاهبو؛ماده ای است خوشبو و خاکستری رنگ که در معده یا روی ماهی

 عنبر و کاشالوت تولید کرده  و روی آب دریا جمع می شود ؛گاهی خود ماهی را

صید می کنند و آن ماده را از شکمش بیرون می آورند؛ماهی عنبر دارای سر

بزرگ و دندانهای تیز است و درازی بدنش ۱۰ متر می رسد و آنرا گاو عنبر نبز

می نامند.عنبر اشهب:عنبر که  رنگش به سیاهی زند؛نوعی عنبر خالص.

جعد:موی پیچیده؛زلف مرغول.

مرغول:پیچ و تاب موی.زلف پیچیده؛مجعد؛پیچ و تاب آواز خوانندگان و مرغان

خوش آواز.

ملول:اندوهگین؛غمگین.

غریب:دور؛دور شده از شهر؛دور از وطن؛بیگانه؛و نیز به معنی عجیب و غیر مالوف

 و کلام دور از فهم.غرباء جمع.

       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از توجهتون.

پاینده باشید.....

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 16388


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد؛قلبی که دوست اش

بدارند

قلبی که هدیه کند ؛قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید؛قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من؛قلبی برای انسانی که من

می خواهم تا انسان را در کنار  خود حس

کنم....

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم...

انسانی که به دست های من نگاه کند..

انسانی که به دست های اش نگاه کنم..

انسانی در کنار من

تا به دست های انسانها  نگاه کنیم؛

انسانی در کنارم؛آینه ای در کنارم

تا در او بخندم؛تا در او بگریم....


شناسنامه کامل من...